تبليغاتX
...
سفید زرد خاکستری

سياهم استاد،با زرد هماهنگم كن!

سفيد،سفيدتر،انقدر كه قرص ما از رويش خجالت كشيد.انقدر سفيد كه وقتي كنار برف ها راه مي رفت برف هم كدر مي نمود...

ندايي آمد:از كجايي؟به كجا؟

سياهم استاد،تو فقط با رنگ هماهنگم كن!

سياه سياه لكه اي سياه در آسمان تيره شب.از كجا بود و به كجا،نمي دانست.هيچكس نمي دانست...

دستانش قاتل سبزي و خود سلاخ روحي كه تنها جرمش اين بود:هرچه مي گشت نمي دانست كجاست و به كجا؟!

روح نبود.يا سياه بود يا مرده بود.نه!نفس مي كشيد. از ريه هاي سيري ناپذير "مي خواهم".از ان ريه ها شعله مي تراويد،شعله هاي زررررد...

هم رنگ برگ هاي قفس شده بر هول پرواز از سرشاخه هاي آزادي درختي...

شايد مثل نيايش زندگي در پس پوسته اي آهكي ....

زردي هراس از پايان شروعي،سياه ماندن،سبز نشدن....

و باز تلنگري:رگ زندگي،شعله رنگ آسماي پا نهاده بر فرش،اي خود زندگي!از كجايي؟به كجا؟

انديشيد:چه سخت است انديشيدن به باد...

سياهم استاد،تو تنها با جماعت هماهنگم كن....

 

نشسته بر سطح صاف و ليز و سر صخره "نمي دانم"،سياهي رنگ مي باخت ...

نگاهش بر سر سرو ثابت و همه زميني... "ار كجايي به كجا" ديگر علامت سوال نداشت...

گاهي شايد آه سرخ زغالي كه خواب زردي در سر داشت يا نفس عميق روحي كه ديگر آنقدر ها هم وجود نداشت

تلنگري نو:سياهم استاد؟تو مرا با جماعت هماهنگ تر كن

حال او خاكستري است،همرنگ"تر" با همه.........................................................................

پ.ن:titleربطي به رنگ من نداره Neo! باشه؟

پ.ن:من تشكيل شده از اين سه رنگم:سفيد زرد خاكستري به علاوه ي يه سري افزودني عير مجاز.(من سر تا پام غير مجازه!البته!)

پ.ن:اگه بدونين چه قدر دلم مي خواست اسم اين پستو مي ذاشتم fade to black!

پ.ن:جمله اول مال من نبود یعنی از من نبود

 

2 نوشته شده در  88/08/26ساعت 3:6  توسط فروغ  | 

خصوصی هایی که عمومی شد(Look in my eyes again please II)

يادته؟

پست قبليمو مي گم،يادته؟

يادته بهت گفتم كنار هم نگهمون دار؟

يادته ازت خواهش كردم؟

يادته يه جايي تو يه اتاق تاريك بهت گفتم كه سه تارم،صنمو از انگشتام بگير اما اونو نه؟

يادته چه قدر تو همون اتاق تاريك نشستم رو به روت و واست دليل آوردم كه نبايد از هم دور بشيمو دوري فراموشي مياره؟

يادته؟

يادت مياد تو چي كار كردي؟

من يادمه:فقط لبخند زدي و وقتي حرفام تموم شد رفتي تا حرفاي اونو كه شايد هيچ وقت نگفت بشنوي و منم رفتم كه واسه خودم تا برگشتنت زار بزنم.......

تو اومدی و وقتی سرت داد زدم خب یه چیزی بگو فقط گفتی:

so close no matter how far

و من بهت مي گفتم فقط مي خوام "بذاري بمونم" و تو... لعنت بر شيطون،همش لبخند مي زدي.........

حالا

نمي مونم و فكر مي كنم

فكر مي كنم به اين كه كاش به جاي اون همه "بذار بمونم" مي گفتم "بذار بمونيم".........

و من اينجا هر لحظه رو بدون اينكه متوجه باشم دعا مي كنم

يه دعاي عجيب:

بهش فكر مي كنم، كه بخشي از توئه...

بهش فكر مي كنم كه دعا باشه، كه قسمتي ازتو توي من باشه، كه باشه، كه...........

و باز هم دعا مي كنم چون ايمان دارم كه هست و مي شه.........

"بذار بمونيم"

آمين

پ.ن:۱۴

پ.ن:if your a preacher I began to change my way

پ.ن:if I was in darkness you believe me to the light

 پ.ن (توضیحات نالازم):نمی دونم تا کی ولی دارم تو این فاز می نویسم و اصلا هم دست خودم نیست.تغییر فاز یهویی از پست قبل تا حالا رو به حساب خیلی چیزی می شه گذاشت.

2 نوشته شده در  88/08/22ساعت 12:25  توسط فروغ  | 

بهانه برای اینکه یادت بیفتم خدای من
خدایا

نمی دونم اهل خوندن وبلاگ هستی یا نه اما بهت احتیاج دارم

احتیاج داریم...

و به هر کسی که می تونه برای ما دو تا دعا کنه

ما رو از هم دور نکن

آمین

 

2 نوشته شده در  88/08/18ساعت 0:21  توسط فروغ  | 

توهم قبل از خود کشی

كسي بارون به اون تندي نديده بود.همه از اين بارون حرف مي زدن و ذوق مي كردن.

همه به جز اون كه بي تفاوت تو اتاق هميشه تاريكش رو تختش دراز كشيده بود و 

nothing els matters رو گذاشته بود رو repeatهزار بار گوش مي كردشون و به صداي بارون كه هيچ احساسي رو توش زنده نمي كرد

دراز كشيده بود و بوي نم كه از در باز اتاق رو به حياطش خودشو دزدكي ميرسوند داخلو مي چشيد و تلاش مي كرد كه از بارون متنفر باشه كه آخرين شب ترجيحا تاريكشو به گند كشيده بود...

سعي كرد بخوابه و به هيچي جز ماهي كه پشت ابر بود فكر نكنه اما بوي ماه يواش يواش همه جا رو ور داشت.

آروم از جاش بلند شد .انگار كه بلور باشه و هر لحظه احتمال خورد و خاك شير شدنش بره...

پا برهنه رفت تو حياط و كف پاش خيس شد و خودش يخ كرد و موهاش به خاطر بارون خيس و فرفري... اشتباه نمي كرد بوي ماهو حس كرده بود و حالا داشت اونو تو آسمون مي ديد:يه قرص نقره اي

از اون قرص نقره اي هم متنفر بود اما اون شب مي خواست دوسش داشته باشه

يه اتود و يه كاغذ آورد و شروع كرد به نوشتن آخرين نوشته:

بعد از من ماه به برادر كوچيكم مي رسه اميدوارم مثل من ازش استفاده نكنه در ضمن بهش بگيد گريه هم نكنه... خواهش مي كنم بهش اينو بگيد خواهش مي كنم...

من از ماه متنفرم چون اونم منو دوست نداشته و همين طور از شب باروني كه نذاشت واسه يه بارم كه شده ماهو دوست داشته باشم

به اون پسر عموي كودنمم بگيد بعد من کتابامو مخصوصا اون کتاب قرمزه رو ور نداره بپیچونه: از دوست پسرم هديه گرفتمش...

حالا يكي بياد جنازمو از روتخت تو اتاق جمع كنه تا اين كثافت قرمز همه جا رو به گند نكشيده

اصلا به من چه!!!

 

2 نوشته شده در  88/08/12ساعت 13:52  توسط فروغ  | 

چنین گفت جسمم به روحش
روایت است تو را آنگاه که آفریدند من نبودم.تنها بودی...

"بود" هم "بود" نبود آخر من با تو "هستیم" و "شدن" های مکرر. . .

مهم نبودم. هنوز هم آنچنان نیستم اما تو تنها آنجا در باغ هیچ . . .

امروز تو

هستی من هم هستم و "بود" هم هست و "هست" شدنمان نیمه کاره

فردا

تو نخواهی بود و من همچنان هستم و "بود" هم بی بودا و "هست" هم دیگر نیست خواهد شد

فردا ما من خواهیم شد و "من" همه جسم و آدمیت نابود. . .

شاید. . .  

2 نوشته شده در  88/07/14ساعت 18:19  توسط فروغ  | 

من تو من...

فکر نمی کردم من هم روزی برای نوشتن تو اتاقم دنبال ورق بگردم.

"ترک عادت موجب مرضه" یا "عادت چیز خوبی نیست"، اصلا مهم نیست

من دلم برای ورقای پریشون اتاقی که بهش "احتیاج" دارم نه عادت ،تنگ شده...

ورق پیدا می کنم . حالا... چیزی ندارم که بنویسم

پا رو زمین تو ابرا خیز بر می دارم با ریشه هایی که باید باشن و اونوقته که همش یه چیزی کمه.

اصلا همیشه یه چیزی باید کم باشه تا حس "همه چیز بودن" آدمو القا کنه. اینجا... تنها چیزی که کمه منم...

بدون پول،موبایل،کلید می زنم بیرون که دتبال خودم بگردم.می گن راه رفتن خوبه...

اما من می شینم تو پارک و بچه هایی که تو نوبت سرسره وایسادنو تماشا می کنم.

رو شونه های کودکی ای که هیچ وقت بهش فکر نمی کنم و علاقه ی چندانی هم بهش ندارم گرد و خاک نشسته...

دلم سرسره می خواد.رو پیچ اولش خودمو می بینم...

هنوز خودمو پیدا نکردم.اصلا شاید تو پارک نباشم...

به خودم رو سرسره لبخند می زنم.از همون لبخندا...!

پا می شم می رم

نمی دونم کجا

فقط می رم...

2 نوشته شده در  88/06/23ساعت 5:39  توسط فروغ  | 

نیما شویم...

آی آدم هایی که در ساحل بی خبری نشسته اید

یک نفر در پس پرده نجات

در آب

دست تکان می دهد

آی آدم ها

غرقه است،ببینیدش!

به آب زنید

این آب از روز غرقیگتان نجات می دهد

آی آدم ها آدم ها

بی تخفیف ترین واژه باشید

در فرهنگستان شور این دهکده متروک

ساده ترین بودن باشید

در پیچیدگی هست شدن

در این دیر نا آشنای قریب

که سخت سوا کردندش رنگش کردند

هیچ کس نیست که در نامردمی این خواب سنگین

شب را درک کند

آی آدم ها،انسان ها

این زمستانی است در پشت نقاب بهار

آدم ها را با اسفند زندگیشان

با بی بهارگی چه کار؟

2 نوشته شده در  88/06/15ساعت 18:53  توسط فروغ  | 

(خواهم نوشت(نماز شام غریبان

شب نبود اما روز هم نبود چون من زنده بودم... صاف تر از همیشه برای دلم تقلایی می کردم که می دانستم ارزش دارد و خواهد داشت،حتی اگر روزی شب ها و شب نشینی هایمان تمام شود و عمرمان هم ...

آ رام نگرفتم پس از خواستن ها و نداشتن های مکرر باز هم خواستم و این بار او هم خواست. مرا داشت ،او را داشتم و این آنجا در این سکوت مکتوب کافی بود برای همه دنیا پر از شبم...

هر دردی سر درد نبود هر سردردی سردرد فردا نبود و هر فردایی مثل آن فردا... نه نبود! فردایی پر از تحقق دیشبی پر التهاب و دلهره برای من برای باور روز قبل که در سیاهی تابناکش زنده بودم.زنده ماندم...

یک بار برای همیشه سعیم را کردم و این شد که هستیم.چه می خواستم بیش از این از خدا؟!

نمی دانم چه وقت خواهم نوشت اما اگر مصدر "شدن" و "ماندن" و "خواستن" تحقق یابد من همه انگیزه می شوم اگر مصدر "شدن" و "ماندن" تحقق یابد، خواهم نوشت

تو را...

2 نوشته شده در  88/06/11ساعت 13:11  توسط فروغ  | 

انشایی در وصف مهمانی خدا

زنگ انشا

موضوع انشا:ماه رمضان ،ماه مهمانی خداوند چگونه ماهیست و چه فوایدی برای مسلمانان واقعی دارد

مقدمه:این ماه ماه خوبی است.هیچ مسلمانی در آن گناه نمی کند. خواهرمان می گوید به این ماه God partty هم می گویند،آخر همه در این ماه چاقو تپل می شوند و خداوند هم تپل ها را دوست دارد...

جانم بگوید که پدر که در مسلمانی الگوی من است در این ماه اخلاقش یه نمه سگی می شود.نمی دانم چرا هر بار مامان می رود سر جیبش و بر می گردد زیر لب می گوید :ذلیل مرده باز هم سیگار نکشیده که افتاده به جان ما...

پدر مرد بدی نیست . در این ماه لب به سیگار نمی زند.من نمی دانم آدم هایی که سیگار نمی کشند چه به جایش می کشند اما پدر دارد رس ما را می کشد.

مادر هر روز ما را مهمان می کند.گاهی با خود اندیشه می کنم که بهشت قلچماق دارد یا نه آخر مادر در این ماه من را هر روز به باد کتک می گیرد تا در بهشت کتک خورمان ملس باشد و بعد از این ها با ناراحتی می گوید اگر حالا کتک بخورید بهتر است تا اینکه بروید جهنم. من می دانم مادرم فقط خیر مرا می خواهد و بس!آخر می دانید من از امسال گله گنگیشکی می گیرم و مادر سر ناهارم می گوید:کارد بخوره به اون شیکمت کمتر بخور بچه سبزی خوردن شده کیلویی 700 تومن...

می بینید حتی نمی توانیم در این ماه نان و سبزی بخوریم و این از ما مرد واقعی می سازد.خداوندا بابت این لطف بزرگ که همه چیز در ماه رمضان برای رفاه حال ما و امتحان مسلمانان گران می شود تو را شکر می کنیم. پدرم در این مواقع سر افطار یواشکی می گوید:تا مامانت نیومده بپر چند پر آقای سبزی خوردن بیاور که کوفت کنم تا خدا را خوش بیاید.من کمی گیج شده ام...

برادر بزرگم سحری که بیدار می شود بلا نسبت مثل اسب می خورد و کلمن آب را هم خالی می کند گاهی با خود فکر می کنم او این همه که می خورد می تواند تا سال تحویل هم ذخایر غذایی داشته باشد.او موقع افطار هم همین کار را می کند و کنار سفره یه وری می لمد و دستور می دهد و با ریموت ور می رود.

خواهرم را که نگو.فکر می کنم دارد مرجع می شود.دیروز فتوای جدیدی داد. گفت که آدم اگر وقتی روزه دار است مایعات بخورد راحت تر لاغر می شود.امروز ظهر که داشتم از در ادامه صف نان خیابان بغلی در پارک خیابان اینوری می ایستادم خواهرم و دوست پسرش را که می گوید دوست اجتماعی اش است را دیدم که داشت ایستک خربزه می خورد.

نتیجه گیری:خلاصه کنم، در این ماه ما کمتر گناه می کنیم و سعی می کنیم علاوه بر غذا محدودیت های دیگر روزمره را هم مثل ولگردی و دست کجی و غیره را تحمل کنیم.

در پایان این ماه مبارک معدل وزن خانواده متعهد و مسلمان ما بالا می رود و مادر من مانند هر سال از خودش می پرسد :آخر چرا؟

این بود انشای من

پایان

2 نوشته شده در  88/06/09ساعت 23:5  توسط فروغ  | 

کاش... کمی بیشتر فکر می کردیم!

پنجره

بازه . من جلوش نشستم. اووووووووووووه چه قدر خونه هست تو این شهر!

پنجره

چند ساعتی هست که همه خوابن، اما بیرون تو خونه های دیگه چند تا چراغ روشنه...

یعنی چند نفر مثل من از تو تاریکی کم سوی خونه به بیرون نگاه می کنن؟

آدما

آدمایی که چراغای خونشون روشنه زیاد شدن!

دیوونه؟ بی خواب؟ روزه دار؟فیلم باز؟ عشق باز؟ چرا بیدارن؟ کاش چراغا رو خاموش کنن که من تو برزخ تاریک معلق بمونم...

چه قدر تا اذان مونده؟

نسیم!؟

باد میاد، سر شاخه های کچل چنار تو خیابون تکون می خوره!

موبایل

ویبره. اس ام اس:

I'll be neo!

لبخند

دارم لبخند می زنم.

me too! I promice...

راست گفتم!

اما همچنان درگیرم

می رم سر جام. یه صدای سر بهم تشر می زنه:

good night Mr. Anderson

لبخند می زنم:

my name is neo!

من هنوز زنده م!

شکر

برای کیوان

 

2 نوشته شده در  88/06/03ساعت 15:2  توسط فروغ  | 

خوابگردی های منو صمد!

تصور کنید ماهی سیاه کوچولویی رو که یه بازو بند خرمگسی بسته به دستش. رنگ همونی که اون مرغ ماهی خواره تو گردنش بود.

تصور کنید ماهی سیاه کوچولو داره سنگ مردی رو به سینه سوخته ش می زنه که هم نسلاشو که می تونستن همسفرای خوبی براش باشن کرده تو اکواریوم یا ماهی تابه یا از اون بدتر سطل زباله اونم نه واسه هیچ و پوچ به خاطر بیان عقاید دریا جویانه و دریا پرستانه و دریا بینانه یا یه همچین چیزی...

تصور کنید یه روزی به ماهی سیاه کوچولو خبر برسه که اومدن خونتو گشتن برای یافتن همون که امروز تو دست خیلیا تو خیابون هست، گرمو سردشم براشون فرقی نمی کنه.مامانت گفت تو این کاره نیستی از اونا نداری تو خونه،فرق گفتن و نگفتن این حرف توی بودن و نبودن مامانت بود! بعد ماهی سیاه کوچولو اربده بکشه مگه خودت خوار مادر نداری؟

الانم بعد از شاید بیست سال ماهی سیاه کوچولو می خواد بره تو همون دریاچه یا شایدم برکه سبزی که ازش اومده که شاید اگه نبود مامانش الان بود!

چی به سر این ماهی دریا پرست اومده راستی...؟همونی که سر حسن هم اومد احتمالا...؟

پ.ن:طبق فرمایشات وودی آلن من آدم خوبی نمی تونم باشم در نتیجه شبا بیدارم.در نتیجه گاهی تو نت سرگردونم. در نتیجه به چیزایی برخورد می کنم که به خاطر سبزیش سر سبز خیلی از بی خبرا رو به باد داده و سوال من اینه : این همه ارزش داره؟

پ.ن:برای اطلاعات بیشتر مراجعه شود به پر فروش ترین کتاب سال پیش نمایشگاه، یعنی داستان های کودکانه ی مرحوم صمد بهرنگ برنده جایزه صلح و اسکار و سیمرغ بلورین و فجر و غیره و غیره و غیره (مبالغه فرمودیم!)

پ.ن:من؟ یک تماشاچی ... فقط!

2 نوشته شده در  88/05/16ساعت 4:43  توسط فروغ  | 

Life on line

 

خط اول:

همه چیز خوب است اینجا.خوبه خوب...

"اینجا به دختری می گویی از دختر فقیر دیگری بنویس:دختری بود اسیر در چنگال فقر،آشپزی داشت فقیر،راننده ای بدبخت با چند نان خور،سرایداری تهی دست،دایه ای بی چیز... دختر دیگر از مال دنیا هیچ نداشت."

 

یک خط پایین تر،شاید هم بیشتر:

اینجا سعی می کنند بخندند،نمی شود.آخر همه اینجا می دوند،از صبح تا شب،برای خط برای خطوط...

صورتک دارند. صبر نمی کنند. مرفه نیستند و به آنها می خندند اما بهشان بد نمی گذرد

به گمانم...

چند خط بیشتر در قعر:

اینجا همه آرزوی یک خط بالاتر را دارند.

می خندند،گریه می کنند،شاید بیشتر از خنده ها.زنده بودن،شاید هم خطی زنده بودن - چه می دانم -همه چیز شده است برایشان...

نه صورتی نه صورتکی،نه غزلی ن،نه شعری نه حتی توانایی تجربه دردی "فراتر از زندگی"... هیچ

اینجا خط زندگی را تعیین کرده:روی خط،زیر خط،بالای خط

.

.

.

نقطه،سر خط.

نکته:مردم را تبلی به بزرگی دنیای کوچک درونشان فرا گرفته است انگار
2 نوشته شده در  88/05/08ساعت 22:12  توسط فروغ  |